تبلیغات
بهترینهای وب - راز لبخند
 
آموزش مسائل جنسی و زناشوئی
چهارشنبه 21 بهمن 1388 :: نویسنده : Mohammad
راز لبخند

به همدیگر لبخند بزنید بدون توجه به این كه طرف مقابلتان كیست و همین امر سبب خواهد شد كه عشق و محبت در میان شما در مقیاس وسیعی رشد یابد.
"مادر ترزا"

وقتیبه دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولی زندانی كردند. از نگاه های تحقیرآمیز و برخوردهای خشن زندانبانان فهمید كه روز بعد اعدام خواهد شد. داستانرا از زبان راوی اصلی آن بشنوید:
" اطمینان داشتم كه مرا خواهند كشت.به همین خاطر خیلی ناراحت و عصبی بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاریاز بازرسی آنان در امان مانده باشد. یك نخ سیگار یافتم و چون دست هایم میلرزید آن را به دشواری میان لبهایم نهادم. اما كبریت نداشتم، آنها قوطیكبریتم را گرفته بودند.
از میان میله های سلول به زندانبانم نگریستم.نگاهش از نگاهم گریزان بود، چون معمولاً كسی به مرده نگاه نمی كند. به صدادرآمدم و گفتم: ببخشید، كبریت خدمتتان هست؟ نگاهم كرد، شانه هایش را بالاانداخت و برای روشن كردن سیگار به من نزدیك شد.
كبریت را كه روشن كردچشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در این لحظه، من لبخند زدم. نمی دانمچه دلیلی داشت. شاید ناشی از حالت عصبی ام بود. شاید هم به خاطر این بودكه وقتی آدم خیلی به كسی نزدیك می شود لبخند نزدن كار مشكلی بنظر می رسد.به هر ترتیب، لبخند زدم. در آن لحظه، انگار جرقه ای میان قلب های ما، میاندو روح انسانی، زده شد و می دانم كه نمی خواست، اما لبخند من از لای میلههای زندان عبور كرد و لبخندی روی لب های او پدید آورد. او سیگارم را روشنكرد اما دور نشد. مستقیماً به چشمان من می نگریست و همچنان لبخند می زد.
مننیز با لبخند به او جواب می دادم، اما حالا به او به عنوان یك انسان و نهیك زندانبان می نگریستم. نگاه های او نیز بعد تازه ای بخود گرفته بود. اوپرسید: ببینم، بچه داری؟
"بله دارم، ایناهاشون، ایناهاشون" كیفم رادرآوردم و با دست های لرزان دنبال عكس خانواده ام گشتم. او نیز عكس بچههای خود را به من نشان داد و درباره امیدها و نقشه هایی كه برای آنانكشیده بود، صحبت كرد. اشك در چشمانم حلقه زد. به او گفتم ترسم از این استكه دیگر بچه هایم را نبینم و شاهد بزرگ شدن آنان نباشم. چشمان او نیز پراز اشك شد.
بناگاه بی آنكه كلمه ای بر زبان بیاورد، قفل سلولم را بازكرد و مرا به آرامی بیرون برد. سپس، مرا از طریق راه های مخفی، از زندان وبعداً از شهر خارج كرد. آنجا، در بیرون شهر مرا رها ساخت و باز بدون اینكهكلمه ای بر زبان جاری سازد به شهر بازگشت.
"زندگیم را با یك لبخند باز یافتم"
" آنتوان دوسنت اگزوپری"




نوع مطلب : داستان های جالب، متون جالب، دانستنی ها، متون عبرت آموز، 
برچسب ها : لبخند، تبسم، فواید لبخند، زندگی شاد، خنده در نظر بزرگان، خنده و اجتماع،




بهترینهای وب
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : Mohammad
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
این وبلاگ چگونه است ؟








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :